المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

8

مروج الذهب ( فارسى )

نوشت على و از پيرى كه در دمشق ميغرد بر تو بيمناكم ، 3 4 اى كاش حجر بمرگ طبيعى بميرد و چون شتر او را نكشند ، اگر بميرد هر سالار قومى سرانجام مردنى است . » و چون حجر بمرج عذرا ، در دوازده ميلى دمشق رسيد بريد از پيش رفته و خبر ايشان را بمعاويه رسانيده بود و او مردى يك چشم را سوى آنها فرستاد . وقتى مرد يك چشم نزديك حجر و ياران او رسيد يكى از آنها گفت : « اگر فال درست باشد او يك نيمهء ما را ميكشد و باقى نجات مىيابند » به دو گفتند : « از كجا فهميدى ؟ » گفت : « مگر نمىبينيد اين شخص كه ميآيد يك چشم ندارد ؟ » وقتى بنزد آنها رسيد به حجر گفت : « اى سرور ضلال و منبع كفر و طغيان و دوستدار ابو تراب ! امير المؤمنين به من فرمان داده است ترا با يارانت بكشم مگر آنكه از كفر خويش برگرديد و رفيقتان را لعن كنيد و از او بيزارى جوئيد » . حجر و جماعتى از همراهان وى گفتند : « تحمل شمشير تيز آسانتر از اينست كه تو مىگويى و به پيشگاه خدا و حضور پيمبر و وصى او رفتن ، به نظر ما بهتر از به جهنم رفتن است » ، و يك نيمه از كسانى كه همراه وى بودند بيزارى كردن از على را پذيرفتند . وقتى حجر را براى كشتن پيش آوردند گفت : « بگذاريد دو ركعت نماز كنم » و نماز خود را طول داد ، به دو گفتند : « از ترس مرگ بود ؟ » گفت : « نه ، ولى هرگز براى نماز شستشو نكردم مگر آنكه نماز كردم و هرگز نمازى چنين آسان نكردم و چرا بيمناك نباشم كه قبر حفر شده و شمشير كشيده و كفن آماده را ميبينم . » آنگاه پيش آمد و گلويش را بردريدند و ديگر يارانش كه با گفتهء او موافقت داشتند به دو پيوستند . گويند كشته شدن آنها بسال پنجاهم بود . گويند : « عدى بن حاتم طائى ، بنزد معاويه رفت و معاويه به دو گفت : « كس و كار چه شد ؟ . » منظورش فرزندان او بود . گفت : « همراه على كشته شدند . » گفت : « با تو منصفانه رفتار نكرد كه فرزندان ترا بكشتن داد و فرزندان خود او بجا ماندند . » عدى گفت : « تو نيز با على منصفانه رفتار نكردى كه كشته شد و تو بعد از او زنده ماندى . » معاويه گفت : « هنوز يك قطره از خون عثمان بجا مانده كه جز خون يكى از اشراف يمن